تبليغاتX
نردبان آسمان

نردبان آسمان

دو دقیقه مانده تا طلوع...

صدای سرود می آید...

چرخ...

چرخ...

چرخ...

چه زیباست!

آسمانی ست...

سرود های غمگینی که فرشتگان تنها مانده از کاروان شان سر می دهند... شاید یک روز کسی بفهمد شاید هم نه... کسی چه می داند؟

زمزمه های آرام:

رها شو...

...

لباس های پاره پاره ام را دارد وصله پینه می کند... برایش مهم نیست که چقدر مردم سنگ بزنند. من که انتخاب کرده ام باید پایش بایستم مگر نه؟

-«ولشان کن بابا! بگذار به حال خودشان باشند... مگر همه باید بفهمند شقایق چرا زیباست؟ مگر همه باید بدانند اسم کسی که صبح ها توی کوچه آواز سر می دهد چیست؟ مگر همه باید از خودشان هر روز بپرسند اگر از آن بالا بالا ها زمین را با درخت ها و دریا ها و برج هایش ببینند چه شکلی می شود...؟

و چرا...؟

ولشان کن...»

صدایم می لرزد...

چرخ...

چرخ...

چرخ...

-«بیا! گریه نکن! دستت درد نکند ولی این لباس برای من لباس بشو نیست! بیا دو تا شکلات بیشتر برایم نمانده، همه را زیر پا له کردند... یکی مال تو... یکی هم مال برادر کوچکت... هوا سرد است... برو خانه... سرما که می شود وقت خوابست... برو...»

می رود...

دوباره چشم های آتشین تو را توی تاریک و روشن خاطراتم به یاد می آورم و گرم می شوم، آتش می گیرم، می سوزم...

آتش...

آتش...

آتش...

-«چرا کسی نیست که ستاره ها را نگاه کند؟ پس معجزه که دنبالش بودید چه می شود؟ همینجاست! بالای سرتان! شمارا به خدا یکی بالا را نگاه کند! آه! خدا! دارم می سوزم! دارم آتش می گیرم!»

چند نفر خنده زنان و مسخره کنان دور شدند. فکر می کردند دارند اذیتم می کنند... ولی نمی دانند من صدای خنده را دوست دارم. سنگ هم که بزنند تا وقتی می خندند باک نیست. اما ناراحتم... بالا را نگاه نکردند... کاش بالا را نگاه می کردند...

دوباره تن دارد فریاد می زند! نمی خواهم! نمی خواهم صدایش را بشنوم! یکدفعه دستم را محکم می گذارم روی گوشهایم. گوش هایم را سفت می گیرم. چند نفر که نگاه می کردند ترسیده عقب عقب رفتند.

-«تو را به خدا! تو را به خدا قسم نگذار مرا ببرد! بگو صدا نکند! تو را به چشمهایت...»

صدا ناگهان قطع می شود...

سکوت...

سکوت...

سکوت...

یک تکه از ابر روی دستم می افتد و آب می شود... یکه تکه ابر واقعی! یکی دیگر... بازهم... بازهم...

 ابر ها دارند دوباره روی زمین می ریزند... فکر کنم یک فرشته دیگر هم جامانده...

ابر ها دارند روی زمین می ریزند...

یکدفعه همه آدم ها خوب می شوند! همه زن های شهر زیبا می شوند! همه معلم ها مهربان می شوند! همه جا گرم و دنج و راحت می شود!

مثل همین زیر پله که من نشسته ام... ابر ها دارند می ریزند روی کوچه... روی خیابانها... روی آدم ها... چقدر مهربانند این ابر ها!

توی دلم برای فرشته دعا می کنم که دوباره به کاروانش برسد... می دانم چقدر سخت است... من می دانم...

صدایش دارد توی خیابان می پیچد... صدایش مه آلود است... دارد آن بالا ها می درخشد...کاش مردم گوش کنند!

کاش...

کاش...

کاش...

هنگام ریزش تکه های ابر است... ایستاده ام توی کوچه و با سرود فرشته می رقصم...

چرخ...

چرخ...

چرخ...


پ.ن: آدم ها سیال بودن تو را دوست ندارند...

دوست دارند صلب باشی...

که من متاسفانه یا خوشبختانه نیستم!

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 14:19  توسط محمد  | 

آنچه بیان شد شاید بتواند تا حدی تحلیل بسیار کوچکی در حد بضاعت نویسنده از برخی وقایع عاشورا و بعد از آن بدست دهد. اکثر نظراتی که در بخش های مختلف آورده شده، نظر ارباب فن و متفکران بزرگ این عرصه بوده و نویسنده به جز در مواردی که به شرح و بسط نظرات آنان می پرداخت در موارد معدودی هم به بیان برخی مشکلات امروز این فرهنگ از نظر خود پرداخت و نکاتی چند را گوشزد کرد. چنانکه بر خوانندگان آگاه هم مبرهن است این مختصر نه گنجایش آن را داشت و نه نویسنده چنان وسعت میدانی (به لحاظ دانش، وقت، مجال حوصله و...!) داشت تا همه ابعاد عاشورا را مطالعه کند و تحلیل آن را در این مقام بیاورد. امید است که روزی این وقت و مجال و حوصله و دانش موسّع(!) فراهم آید...

در حدود 1400 سال پیش که اسلام در شبه جزیره عربستان ظهور کرد، بلا فاصله پس از فوت پیامبر آن قرائت های مختلف و بعضا متضاد و متناقض از دین اسلام شروع به شکل گیری کردند و تا امروز انشعابات و بازخوانی های جدید بسیاری از آرای پیشنیان و متون مقدس اسلامی در مذاهب مختلف آن صورت گرفته که هر کدام خود را نماینده ی اسلام راستین می دانند. این تکثر قرائت ها در طول زمان چنان رو به فزونی گذاشته اند که امروز عده ی مکاتب فکری مختلف و رویکرد های متفاوت به دین اسلام از شمار بیرون است...

در این باب می توان گفت آنچه مجموعا ضرورت امامت پس از پیامبر را ایجاب می کرد، همین نکته است که در میان این همه «اسلام» های مختلف، برخی بدخوانی های اسلام و تفقه نکردن در دین، باعث می شود تا به نام اسلام تفکرات خطرناکی شروع به ظهور بکنند. همانقدر که این دین تعالی بخش ارزش های انسانی و الهی ست، این تفکرات مسموم، نابود کننده همه آن ارزش ها هستند. بنا بر این، ضرورت امامت پس از پیامبر نه فقط یک ضرورت تشریعی و تکوینی ست، بلکه مستقیما از ویژگی های خاص اسلام نتیجه می شود.

اندیشه های خطرناکی که در بالا به آن ها اشاره کردم دقیقا همان چیز هایی بودند که امامان ما برای مبارزه با آن ها تمام عمر جنگیدند، تا اسلام راستین را چنانکه هست و باید باشد بدست آیندگان برسانند. اندیشه هایی از همان دست اندیشه های اشعری مئابانه و جبرگرایانه که در زمان یزید بر مردم سلطه فکری داشت و دشمن واقعی و اصلی سید الشهدا هم نه شخص یزید به عنوان یک فرد، بلکه اندیشه هایی بود که از دل آن ها امثال یزید با توجیهات شرعی و فلسفی، حاکمان مطلق العنان جامعه می شدند. اگر امروز می گوییم و به گفته خود ایمان داریم که محرم ماه پیروزی خون بر شمشیر است، باید بدانیم که امام در جبهه ای که در آن می جنگید پیروز شد و با پیام و اندیشه خود تمام دلها را فتح کرد و یزیدیان را در هر زمانی که باشند به زباله دان تاریخ فرستاد. سید الشهدا در واقعه عاشورا ثابت کرد که در راه اصلاح جامعه و خارج کردن آن از قهقرا جان هیچ کس حتی نواده رسول خدا هم عزیز نیست و آنگاه که زیستن ننگ است، آزادگان همیشه مرگ با عزت را بر می گزینند. برای امام معصوم و برای هر فرد شیعه که پیرو راستین آنهاست، هر زمانه و شرایطی، این مبارزه شکل خود را دارد. گاهی در کلاس درس، گاهی در زندان، گاهی بر فراز منبر و گاهی هم البته در میدان جنگ. اما مبارزه هرگز متوقف نمی شود.

تمام همّ و غمّ اباعبدالله چنانکه در کلامشان می بینیم حفظ و حراست از گنجینه اسلام است. اسلامی که رسول خدا برای آن بیشترین زجر هایی را که یک پیامبر(یک انسان!) می توانست بکشد متحمل شد و به امید آیندگان جهان را بدرود گفت تا با این سرمشق راه سعادت ابدی خویش را بیابند. حسین چنانکه بارها و بارها خود می گوید فارغ از همه درگیری های سیاسی، نگران این دین است...

و جا دارد ما، میراث داران این گنجینه 1400 ساله از خود بپرسیم آیا چنانکه شایسته است قدر این متاع پر بهای خود را دانسته ایم و می دانیم؟ متاعی که عزیزترین خون های تاریخ برای نگهبانی آن بر زمین ریخته...

امام حسین علیه السلام 13 قرن قبل با تمام دوستان و برادران و فرزندانش در راه حراست از این دین به شهادت رسید تا پس از قرن ها آن را سالم و پاک و بی پیرایه به دست «ما» برساند. معلوم می شود که ما مسلمانان آینده چقدر برای او اهمیت داشته ایم! آیا ما هم قدر خودمان را می دانیم؟

«اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود، و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین علیه السلام...»

                                                           ***

منابع:

1.حماسه حسینی(جلد اول)، استاد شهید مرتضی مطهری(ره)،انتشارات صدرا

2.لمعات الحسین، علامه سید محمد حسین حسینی طهرانی(ره)،انتشارات علامه طباطبایی

3.لهوف سیدبن طاووس، ترجمه مهدی لطفی،انتشارات نسیم حیات

4. الأرشاد للشیخ المفید(ره)، منشورات مکتبه بصیرتی


پی نوشت:

نصیب ماست بهشت ای خدا شناس برو!

                                                      که مستحق کرامت گناهکارانند...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 11:36  توسط محمد  | 

پس از ورود به کوفه مردمی که امام را تنها گذاشته بودند و در شهر نشسته بودند تا سپاه عمر سعد امام را شهید کند، با دیدن خاندان ایشان در آن وضعیت، هنگام عبور کاروان اشک می ریختند و نوحه می کردند. امام سجاد(ع) مدتی نگاهشان کردند و بعد با تعجب گفتند برای ما گریه می کنید؟ پس آنها که ما را کشتند که بودند!!؟ وقتی زینب(س) به بارگاه ابن زیاد وارد شدند حتی به او نگاه هم نکردند(چه رسد به سلام!) و بدون کلمه ای سخن در گوشه ای نشستند. ابن زیاد از این عمل مکدر شد و (با وجود اینکه می دانست) پرسید این زن متکبر کیست؟ گفتند زینب بنت علی. خطاب به زینب (س) گفت:

«الحمد لله الذی فضحکم و اکذب احدوثکم!»

«سپاس خدایی که شما را رسوا کرد و دروغهایتان را آشکار کرد!»

زینب(س) پاسخ داد:«انما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر و هو غیرنا»

-«به راستی که فاسق رسوا می شود و بدکار تکذیب می شود و او از ما نیست...»

-«کیف رایت صنع الله بأخیک و اهل بیتک!؟»

«دیدی خداوند چگونه نسبت به برادر و خانواده ات بخشنده بود!؟»

-«مارأیت الا جمیلا! هولآء قوم کتب الله علیهم القتل فبرزوا الی مضاجعهم. وسیجمع الله بینک و بینهم فتحاج و تخاصم. فانظر لمن الفلح یومئذ! هبلتک امک یا بن مرجانه!»

-«چیزی جز زیبایی ندیدم! آنان کسانی بودند که خداوند مرگ را برایشان مقدر کرده بود پس به سوی قتلگاههای خود شتافتند و به زودی خداوند تو و آنان را جمع خواهد کرد و بر تو اقامه دعوی خواهد کرد و خونخواهی خواهد نمود. پس ببین آنروز چه کسی رستگار خواهد شد. مادرت بر تو بگرید ای پسر مرجانه!»

آنقدر هنوز روحیه دارد که به ابن زیاد درباره ناپاکی مادرش کنایه می زند!(صدا زدن فردی به نام مادرش آنهم زمانی که مادر بدکاری داشته در فرهنگ عرب طعنه است)  آنهم در نابرابر ترین شرایط ممکن! باز هم تاکید می کنم که هم ایشان و هم امام سجاد(ع) و هم دیگر صحنه گردانان عاشورا اینگونه تربیت، و برای اینکار آماده شده بودند.مسلما اینطور نبود که حضرت زینب یک زن کنج خانه نشین که اصلا از مسائل سیاسی و اجتماعی سر در نمی آورد و چند کلمه حرف نمی تواند بزند باشد، و ناگهان در این مجلس نطقش باز شده باشد! این افراد آنقدر در متن حوادث اجتماعی زمان خود بودند که برای چنین موقعیت هایی تربیت و آبدیده شده شده بودند و حضرت علی(ع) در تربیت دخترانش به گونه ای سنگ تمام گذاشته بود که چنین روحیه ای در آنان پرورش پیدا کند. و قطعا جایگاه زن در اسلام به گونه ای نیست که زن را یک موجود عقب مانده و بی دست و پا بار بیاورد و او را از بودن در عرصه های اجتماع و تاثیرگذاری محروم کند. زینب(س) فردی بود که امام حسین(ع) برای ادامه نهضت خود روی او حساب کرده بودند و آنقدر به او اعتماد داشتند که بعد از کشته شدن خود، این امانت را به ایشان بسپارند و مگر ممکن است چنین کاری را بدون ارزیابی این که آیا چنین قدرتی در حضرت زینب وجود دارد یا نه انجام داده باشند؟همین برای اثبات این که اسلام از زنان یک هویت خانه نشین و بی اثر در فعالیت های اجتماعی و سیاسی نمی خواهد کافی ست.

به دربار ابن زیاد باز گردیم. بعد از چند جمله دیگر مکالمه میان ابن زیاد و زینب(س) و امام سجاد(ع) این زیاد خشمگین و عصبانی می شود و دستور می دهد امام را بکشند و هرچند که حضرت زینب(س) اجازه چنین کاری نمی دهد جملاتی که امام در جواب ابن زیاد می گویند باز حامل همان پیام تاریخی پدرشان است:

-«أ بالقتل تهددنی یا بن زیاد؟ أما علمت أن القتل لنا عاده و کرامتنا الشهاده؟»

-مرا از مردن می ترسانی ابن زیاد؟ آیا ندانسته ای که مرگ در راه خدا برای ما عادی است و شهادت کرامت ماست؟

آیا اصلا این منطق با شکل و وضعی که عزاداری های ما در آن برگزار می شود قابل مقایسه است؟ آیا هنوز خاطره ای که از امام حسین در اذهان مردم ماست و بر منابر مساجد ما در ایام محرم گفته می شود خاطره ی یک قهرمان سلحشور و پاکباز است؟ یا یک انسان مظلوم و نگون بخت که فقط نامش در تاریخ مانده چون بلاهای زیادی سرش آمده!؟ حضرت زینب چطور؟ آیا او را قهرمانی می دانیم که با وجود همه مشقت هایی که کشیده بود خم به ابرو نیاورد و دربرابر همه آن جباران و حاکمان زورگو ایستاد؟ یا زنی که نقشش در واقعه عاشورا تنها شیون کردن و فریاد زدن و نوحه سرایی کردن و زجر کشیدن بود؟ آیا این خیانت به امام و راه امام و عظمت امام نیست؟

چیزی که باعث می شود بدون استثنا در هر جایی که بحث عاشورا و امام حسین می شود بر همین نکات (که فکر می کنم از بس توسط من و برخی دیگر بیان شده تکراری به نظر می رسد!) پافشاری و تأکید کنم این است که دقیقا پیام حامل همان حقیقت و عظمتیست که بعد از هزار سال در حال خرد شدن و شکستن و فروریختن است! وضع عزاداری بر امام حسین(ع) در ایران آنچنان اسفبار است و ما آنچنان به این وضع خو کرده ایم و برایمان عادیست که به قول شهید مطهری همان سخن حاج میرزا حسین نوری(ره) به ذهن متبادر می شود که اگر کسی امروز بخواهد بر اباعبدالله بگرید باید بر این مصیبت گریست که تا چه حد تحریفات و قلب ها در داستان و پیام ایشان کرده اند. تحریف در داستان عاشورا هر چند بسیار بد است اما زمانی با یک فاجعه عظیم روبرو هستیم که تحریفات در معنا و پیام عاشورا رخ دهد و نه در داستان آن! یعنی همین تحریفی که در سالهای اخیر صورت گرفته است.

تا قبل از انقلاب تمام تأکید آقایان بر ظلم ستیزی و قیام و عدالتجویی و آزادی طلبی امام حسین بود. اما اکنون که به قول معروف جایشان سفت شده و خرشان از پل گذشته دیگر ظلم ستیزی تعطیل! فقط عزاداری کنید و اشک بریزید و سرو سینه تان را کبود کنید! نذری بدهید و بخورید! آهنگ های خواننده های پاپ و رپ را با شعر های بی معنا (و گاهی شنیع!) ضمیمه کنید و به خورد مردم و جوانها بدهید! قلاده گردنتان بینداید و پارس کنید و آبروی اسلام و تشیع را لکه دار کنید! این ها امروز المان های فرهنگ حسینی شده اند!!

نمی دانم... نمی دانم چرا شهید مطهری می گوید دشمنان نتوانستند واقعه عاشورا را تحریف کنند و بیشتر تحریفات از جانب جانب دوستان بوده!؟ به خدا قسم حتی دشمنان به این خوبی نمی توانستند حقیقت قیام حسین را قلب کنند!

 خیانت از این بزرگتر به نام اباعبدالله و راه ایشان و شعار ایشان ممکن نیست...

 جالب این که تقریبا تمام لحظه های عاشورا سرشار از اشاره هایی به این مساله است که قیام تماما برای ایستادن در برابر ظلم بوده و چه دردناک است که هیچ کس امروز این اشاره ها و حتی فریاد ها را نمی بیند. گویی قرار نیست مانند خیلی از چیز های خوب دیگر حقیقت عاشورا و حسین هم برای «همه» برملا شود.

البته باک نیست...

تاریخ نشان داده آنان که سمعی داشته اند آنگاه که واقعه را دانسته و درک کرده اند، پیام واقعی آن را هم به گوش جان شنیده و فهمیده اند:

بعد از آنکه ابن زیاد اهل بیت پیامبر را در میان خرابه های کوفه اسکان داد و دستور داد سر مبارک سالار شهیدان را در شهر بگردانند، بر فراز منبر رفت (همان منبر کوفه که علی بر فراز آن خطبه می خواند) و گفت:

«سپاس خدایی را که حق را آشکار نمود و أمیرالمؤمنین (یزید) و پیروانش را یاری کرد و دروغگو پسر دروغگو را کشت!»

در همین لحظه پیرمرد نابینایی از میان جمع برخاست و فریاد زد:

«ای پسر مرجانه دروغگو تویی و پدر توست! و دروغگو کسی است که تو را والی کوفه کرد و پدر او! ای دشمن خدا! آیا فرزندان پیامبران را می کشید و بر بعد هم اینگونه بر منابر مسلمین سخن می گویید؟»

ابن زیاد نفهمید که گوینده که بود. خشمگین شد و پرسید:«کسی که سخن گفت کیست؟» و پاسخ آمد که:«منم ای دشمن خدا! آیا خاندان رسول خدا که از هر پلیدی مبرا شده اند را می کشی و فکر می کنی هنوز هم مسلمانی!؟»

کسی که این سخنان را گفت عبدالله بن عفیف ازدی بود که هر دو چشم خود را در جنگ در رکاب أمیر المؤمنین از دست داده بود (یکی در جمل و دیگری در صفین) هنگامی که سخن به اینجا رسید ابن زیاد دستور دستگیری او را به مأموران داد اما با یک فریاد او خاندان قبیله ازد از هر طرف به کمکش شتافتند و از چنگ مأموران فراریش دادند. البته ابن زیاد او را رها نکرد و مأموران را به در خانه او فرستاد و او هم با وجود این که در خانه اش با همان چشمان نابینا مردانه جنگید، در آخر دستگیرش کردند و به نزد ابن زیاد بردند و او را به شهادت رساندند.

همین مثال خود گویای آنست که کسی که باید بفهمد خواهد فهمید و همان روحیه را هم بدست خواهد آورد تا راه را به درستی ادامه دهد.  و برای تاریخ البته کج فهمی های عده ای ضرری به اصالت آنچه با خون شهیدان نوشته شده نخواهد زد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 11:11  توسط محمد  | 

شاید مهمترین پیام های حرکت امام برای آیندگان این پیامها بودند. اما جا دارد از خود بپرسیم چرا حضرت در برابر یزید قیام کردند در حالی که حاکمان بسیاری از بزرگترین تمدن های تاریخ و ملل دیگر (مثلا رم) افرادی چندان بهتر از یزید نبودند. تمدن اسلامی هم تمدنی بزرگ بود و طبیعی بود با وسعت یافتن قلمرو آن و قدرتمند تر شدن حکومت مرکزی آن چنین حاکمانی ظهور کنند. حاکمانی مستبد که تنها به تن آسانی و شهوترانی خود بیندیشند و برای خاموش کردن صدای هر مخالفی به جنایت های وحشتناکی دست بزنند. اتفاقا یزید بیشتر به یک پادشاه نوعی این گونه تمدن ها شبیه است تا مثلا امیرالمومنین علی بن ابی طالب(ع)! پس چرا مساله ای که در تاریخ و مخصوصا دنیای آنروز چندان نامتعارف نبود چنان برای امام حسین(ع) اهمیت داشت که برای آن اینچنین از زندگی خود و خانواده اش دست بشوید؟

مساله دقیقا همین است...

شاید محوری ترین شعار همه قیام های اصلاحی در تاریخ همن بوده است: چیزی که هست و بودنش طبیعی است، با آنچه باید باشد همیشه(تقریبا هیچ وقت!) یکسان نیستند. حرکت اباعبدالله و نهضت عاشورا دقیقا بیان کننده همین مطلب بود که درست است که تاریخ سرشار از چنین حاکمان ظالمیست و بعد از این هم این روند تمام نخواهد شد و باز درست است که آن روز که با توجیهات مذهبی عنان وجدان انسان ها بدست آن ظالمان بیفتد هیچ ارزشی نیست که پایمال نشود و هیچ فسادی نیست که روی ندهد. اما با همه این احوال جبری بر تاریخ حاکم نیست و ضرورتی نیست که وضع همیشه اینگونه باشد. می شود اوضاع را عوض کرد و بهتر از آنچه هست کرد و اگر عوض نشد می شود بنیاد حرکتی را گذاشت که مسیر درست را به جامعه نشان دهد تا حداقل آیندگان در دنیای بهتری زندگی کنند...

فلسفه ی عالمان دربار یزید که وظیفه شان توجیه کلامی و فقهی اعمال جنایتکارانه او بود، این بود که هر چه در عالم است امر خداست و مخالفت با آن مخالفت با امر خدا. پس اگر یزید خلیفه است خدا خواسته که باشد و مخالفت با او گناه است! و اباعبد الله نهضت خود را به وجود آورد تا اثبات کند که چنین نیست و سرنوشت بشر این نیست که تا ابد مردمان اسیر و برده زورگویان و مستبدان باشند...

و این مطلب دقیقا همان چیزی ست که در شام توسط زینب (س) در بارگاه یزید بیان می شود.

مساله ی اساسی در قیام عاشورا این است که سیر تاریخ هرقدر هم جبری به نظر بیاید باز انسان می تواند و باید که در برابر این جبر بایستد و نه بگوید. یکی از اصلی ترین تفاوت های مذهب تشیع با دیگر مذاهب اسلامی هم همین ضد جبر گروی شیعیان است.

بر خلاف آنچه بسیاری ادعا میکنند و بسیاری دیگر هم متاسفانه به دیگران می آموزند فرهنگ عاشورا به قول شهید مطهری فرهنگ نفله شدن و از بین رفتن نیست. چنین نیست که برای عاشورائیان هدف تنها و تنها مردن باشد تا تقدیرشان را کامل کنند و سرنوشت را بپذیرند. فرهنگ عاشورا مرگ هدفدار و پیام دار است. اگر کسی آنروز کشته می شد بدون این که در رساندن آن پیام نقشی داشته باشد مرگش بسیار کم ارزش می شد و درمکتب حسینی هم مشخصا چنین نبود. مثالی می زنم:

زمانی که امام مراسم حج را نیمه کاره رها کرند تا با کشته شدنشان در حرم امن الهی حرمت مسجد الحرام شکسته نشود (از قرار، عمال یزید قصد داشتند در همان مکه حضرت را به شهادت برسانند) و به قصد کوفه از مکه خارج شدند، نامه ای به یکی از یاران خود به نام قیس بن مسهر دادند تا به مردم کوفه برساند و در آن اطلاع دهد که ایشان در راه کوفه هستند. قیس این نامه را گرفت و به سمت کوفه حرکت کرد که در میانه راه در شهر قادسیه یکی از عاملین ابن زیاد او را دستگیر می کند و به کوفه می برد.قیس لحظاتی پیش از دستگیرش شدن برای اینکه کسی از مفاد نامه اطلاعی پیدا نکند نامه را معدوم می کند و هنگامی که او را به بارگاه ابن زیاد می برند این نکته را هم اضافه می کنند که این شخص حامل نامه ای برای برخی از مردم کوفه بود که آن را معدوم کرده و از مفاد آن چیزی نمی گوید. ابن زیاد از او پرسید که نامه خطاب به چه کسانی بود؟ و قیس در جواب می گوید که از آنچه در نامه بوده اطلاعی ندارد. ابن زیاد خشمگین می شود و به او می گوید به خدا سوگند دست از تو نخواهم داشت تا بگویی نامه به چه کسانی نوشته شده بود یا اینکه بر منبر بروی و حسین آن دروغگو پسر دروغگو را لعن و نفرین کنی و گرنه تو را می کشم.(یک جورهایی می خواست وادارش کند که در رسانه ها ابراز پشیمانی کند!!) قیس می گوید من از آنچه تو می خواهی بدانی طلاعی ندارم اما حاضرم بر منبر بروم و آنچه می خواهی بگویم. ابن زیاد قبول کرد و قیس بر منبر مسجد کوفه رفت و بعد از حمد و ثنای الهی گفت:

«ای مردم! حسین بن علی بهترین خلق خدا و فرزند فاطمه دختر پیامبر خداست. و من پیک او به سوی شما هستم. او را دریابید...»

سپس عبیدالله و دودمان او را لعنت کرد و برای علی بن ابی طالب استغفار کرد و بر روان او دورد فرستاد. عبید الله از این عمل او خشمگین شد و دستور داد او را از بالای دارلأماره به زیر اندازند و او را به شهادت رساند.

این واقعه، بهترین گواه برای این است که در مکتب حسینی مردن بدون فایده و نفله شدن به هیچ وجه مورد قبول نیست. و قیس به عنوان شاگرد این مکتب بسیار عالی این مسأله را نشان داد. وقتی عبید الله به او گفت به حسین و پدرش دشنام بده خیلی راحت می توانست بگوید نه و همانجا در دم هلاک شود. اما به جای این کار به خود گفت حالا که باید دست از جان بشوید چه بهتر که گامی برای پیشبرد هدف نهضت بردارد. و همین کار را هم کرد...

مرگ حماسی اساسا فرقش با دیگر مرگ ها همین پیام است. پیامی که برای فریاد زدن آن هر فداکاری ای ارزشش را دارد. در روز عاشورا پس از آنکه حضرت سید الشهدا(ع) برای خداحافظی با امام سجاد(ع) به خیمه ایشان می روند (به دلیل وخامت بیماری، ایشان نیاز به پرستاری و رسیدگی ویژه داشتند و به همین خاطر خیمه ایشان را از دیگران جدا کرده بودند.) و امام سجاد هم به دلیل همان شرایط بیماری تقریبا نیمه بیهوش بودند و نمی توانستند پیگیر همه وقایع باشند وقتی که امام به خیمه ایشان آمدند اندکی حالشان بهتر بود و لذا وقتی که پدر را با لباس جنگ دیدند تعجب کردند (با توجه به این که شب قبل یاران حضرت آنهمه اظهار محبت کرده بودند و گفته بودند تا ما زنده هستیم نباید از خاندان بنی هاشم کسی به میدان برود چه رسد به خود امام...). سید الشهدا گفتند برای وداع آمده اند و امام سجاد پرسیدند مگر دیگران نیستند که شما به میدان می روید؟ حبیب بن مظاهر؟ زهیر بن قین؟ عمویم عباس؟... اسم چند نفر را آوردند و سید الشهدا سرشان  را پایین انداختند و بعد از لحظه ای سکوت گفتند فرزندم غیر از منو تو مردی در خیمه ها نمانده همه کشته شده اند... حالا هم نوبت من است...

(و باز در اینجاست که روح حسینی را می توان دید)

امام سجاد چند لحظه سکوت کردند و بعد صدا زدند: «عمه جان! بیا اینجا! یک عصا و یک شمشیر هم برایم بیاور!» و سید الشهدا با اصرار و (و گاهی هم اخطار!) ایشان را از جنگیدن منع کردند... فرزند سید الشهدا در مکتب ایشان به درجه ای از سلحشوری رسیده بود که وقتی در آن حال که از شدت ضعف حتی روی پاهایش نمی توانست بایستد، بعد از آنکه در یک لحظه خبر کشته شدن تمام دوستان و عزیزانش را به او می دهند و دارد با چشم هایش هم می بیند که پدرش هم دقایقی دیگر به آن ها ملحق خواهد شد، با این حال، به جای گریه کردن و ضجه زدن و غمباد گرفتن شمشیر می طلبد!

راویانی که در آنزمان در لشکر دشمن بودند می گویند که به خدا قسم هیچ کس را در زندگی مان ندیده بودیم که مانند حسین در طول مدتی کوتاه آنهمه مصیبت به او وارد شده باشد باز اینچنین اطمینان قلب و آرامش داشته باشد. گویی جنگ هر چه به پایانش نزدیک می شد چهره او برافروخته تر و شاداب تر می شد.

آنچه بعدا توسط زینب(س) انجام شد هم البته از همین دست سلحشوری ها بود اما از نوع دیگر و در جای دیگری.

روز عاشورا روحانی ای که در مسجد ما سخنرانی داشت در اثنای سخنرانی وقتی به ذکر حضرت زینب رسید با خشم هر چه تمام تر فریاد زد:«خدایا! به بعضی از این مداحانی که اینهمه در روضه هایشان حضرت زینب را خوار و ذلیل می کنند عقل عطا کن! هدایتشان کن!»

دقیقا از عصر عاشورا یعنی از زمانی که سید الشهدا به شهادت می رسد و وظیفه خطیر ابلاغ پیام عاشورا بر عهده زینب(س) قرار می گیرد تا پایان سفر و بازگشت به مدینه مظهر یک اراده پولادین و خلل ناپذیر است. قطعا برای ما حتی لحظه ای قابل تصور نیست (چه رسد به قابل انجام) که سر برادران و دوستان و فرزندانمان را که خود شاهد قطعه قطعه شدن بدنهاشان و جدا شدن سر هایشان بودیم، جلو چشممان بگیرند و ما را در غل و زنجیر روز ها و شب های متمادی در بایان ها راه ببرند و در قصر کسی که این جنایت ها بدستور او صورت گرفته وارد کنند... و کسی پیدا شود که در چنین لحظه ای همچنان فریاد اعتراض سر دهد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 19:27  توسط محمد  | 

زمانی که ایشان از میدان نبرد به سمت خیمه ها می آیند تا برای بار دوم و آخرین بار با اهل بیتشان خداحافظی کنند زنان و کودکان و هر که را که بازمانده جمع می کنند و می گویند:
«استعدوا للبلاء، واعلموا ان الله حافظکم و منجیکم من اعداءکم و معذب اعدائکم به انواع البلاء»
«خود را برای سختی ها آماده کنید. و بدانید که خداوند حافظ و نگهبان شماست و شما را از دست دشمنانتان نجات خواهد داد و دشمنانتان را با انواع بلایا مجازات خواهد کرد»
این جمله (با توجه به این که تک تک عبارات آن بعدا به همان شکل که گفته شد محقق می شود!) نشان می دهد که سید الشهدا تا چه مواضعی را پیشبینی کرده بودند و چقدر همه چیز طبق برنامه ی ایشان پیش رفت.

 2.ضرورت اصلاح: حضرت در سخنانشان بارها و بارها به مساله ی امر به معروف و نهی از منکر و ضرورت اصلاح جامعه اشاره می کنند.اصلاح جامعه ی خواب زده ی بعد از معاویه که تمامی شعار های اساسی اسلامی را از دست داده واسلام را تنها به نماد هایش فرو کاسته و تا آنجا پیش رفته که یزید را بر منبر پیامبر بنشاند. شاید بد نباشد وضع اجتماعی و سیاسی آن روز را از در کلام خود ائمه نگاه کنیم تا متوجه شویم اوضاع در چنین جامعه ای چقدر خراب است.
امیر المومنین در زمان خلافت خودشان (که تازه هنوز معاویه بر تخت سلطنت ننشسته و سالهای دراز حکومت نکرده بود و یزید هم بعد از او نیامده بود!) در باره ی وضعیت اسفبار جامعه ی اسلامی آنروز هشدار می دهند: «واعلمو رحمکم الله! انکم فی زمان القائل فیها بالحق قلیل، و اللسان عن الصدق کلیل، و اللازم للحق ذلیل. اهله معتکفون علی العصیان، مصطلحون علی الإدهان، فتاهم عارم و شائبهم ءاثم و عالمهم منافق و قارئهم مماذق. لا یعظم صغیرهم کبیرهم و لا یعول غنیهم فقیرهم»

«و بدانید –خدای شما را رحمت کند- در زمانی قرار گرفته اید که گوینده حق در این زمان کم است و زبان از بیان سخن راست نارسا و ناگویا ست. کسی که ملازمت حق کند خوار می شود. اهل این زمان روی به دنیا آورده و در آستان معصیت اعتکاف نموده اند و با کاهلی و سستی سازش و آشتی کرده اند. جوانشان بد اخلاق، و پیر آن ها گنهکار، و عالم آنان منافق، و قاری قرآن آنان آلوده و ناپاک است. کوچکان به بزرگان وقعی ننهاده و آنان را احترام نمی کنند، و اغنیاء و ثروتمندان نیز امور فقرا تکفل نمی نمایند.»(می بینید که پیشرفت جامعه اسلامی از زمان ایشان تا کنون چقدر بوده است!!)
تاکید می کنم که هنوز یزید و معاویه ای در کار نیستند! و با این حال این جامعه را حتی شهادت علی و حسن بن علی هم از خواب بیدار نکرد. در چنین شرایطی نه تنها زیر بار ظلم نرفتن برای اباعبدالله موضوعیت دارد، بلکه ایشان در این اندیشه بودند که علاوه بر انجام یک مقاومت در برابر این استکبار یزید، بستری برای ایجاد یک جنبش مصلحانه در جامعه شکل بگیرد. بنا براین این حرکت نه فقط وجه سلبی و امتناع در برابر حکومت وقت دارد بلکه یک جنبه ایجابی و اصلاحگرانه که از جنبه اول مهم تر است نیز در بطن آن وجود  دارد. دامنه ی این بعد ایجابی نهضت (که مهمترین بعد آنست) حتی به جامعه اسلامی آنروز محدود نیست... 
سید الشهدا حتی نه فقط به جامعه اسلامی آن روز نظر دارند بلکه حتی ماهیت جهانی حرکت را از همان ابتدا برای همه روشن می کنند:
 «إنه قد نزل بنا من الأمر ما قد ترون. و أن الدنیا قد تنکرت و تغیرت و أدبر معروفها و استمرت حذّاء و لم یبق منها إلا صبابه کصبابه الإناء، و خسیس عیش کالمرعی الوبیل، ألا ترون أن الحق لا یعمل به و أن الباطل لا یتناهی عنه؟ لیرغب المومن فی لقاء ربه محقا... فأنی لا أری الموت إلا سعاده و لا حیاه مع الظالمین إلا برما.»

«بر ما آنچه گذشت را دیدید. و همانا که دنیا چهره اش را تغییر داده و زشتی های خود را نمایان ساخته و به خوبیها پشت کرده و بر همین منوال پیش می رود. و چیزی از (خوبی های) آن باقی نمانده مگر ته مانده ای مانند ته مانده آب در ظرف. زندگی در این زمانه سخت است مانند زیستن در زیستگاهی ناگوار است. آیا نمی بینید که به حق عمل نمی شود و از باطل نهی نمی شود؟ سزاوار است که مؤمن در این شرایط به مرگ و دیدار پروردگارش راغب تر باشد. پس بدانید که من مرگ را جز سعادتی نمی یابم و زندگی با ستمکاران را جز ننگ نمی دانم...»
اگر دقت کرده باشید در خطبه کوتاه بالا حضرت درباره دنیا و نه فقط جامعه مسلمین سخن می گویند و می گویند سزاوار است که در چنین شرایطی مؤمن (نه فقط من حسین بن علی) به مرگ خود راضی باشد. به این معنا که هر کس دیگر هم جای من بود باید کاری را می کرد که من اکنون می کنم. در جای دیگری هم حضرت می فرمایند:«ولکم فی اسوه...»(من برای شما الگوهستم...)

3.پیام شهادت: مهمترین مخالفت سید الشهدا(ع) در مسأله ی بیعت بود که اتفاقا هیچ یک از طرفین درباره آن حاضر به صلح نبودند. اما چرا امام با یزید صلح نکردند؟ یزید مرد نادانی بود و تنها به عیش و خوشگذرانی مشغول بود. نارضایتی از او هم به حد کافی وجود داشت از طرفی امام فرد بسیار با نفوذی بودند. پس آیا سیاستمدارانه تر نبود ایشان به یزید دست بیعتی (ولو به ظاهر) بدهند و همانطور که علی به خلفای سه گانه دست بیعت دادند با او مصالحه کنند و بعد در فرصتی مناسب او را از میان بردارند؟ زمینه های مساعدی هم برای این کار وجود داشت.
اما هدف امام ساختن یک آرمان و یک الگو برای انسانیت انسان ها بود نه تنها بدست گرفتن حکومت. حتی اگر زمامداری جامعه آنروز بدست ایشان می افتاد باز کاری نمی توانستند از پیش ببرند برای این که جامعه از درون فاسد و پوسیده شده بود، نه این که تنها حاکمان فاسدی داشته باشد. و چنانکه تاریخ نیز در صفحات آینده خود نشان داد اتفاقا خود یزید طبق برنامه ای که ایشان می خواستند عمل کرد. صحنه ی کربلا در روز عاشورا در نهایت مانند صحنه ی یک نمایش بزرگ آراسته شد که در آن همه حضور داشتند. مرد و زن، کودک و پیر و جوان، مسلمان و مسیحی، ایرانی و رومی و ترک و عرب، همه و همه به این صحنه ی نمایش عظیم آمدند و نقش خود را به خوبی ایفا کردند.
پیام امام در بیعت نکردن با یزید پیام ایستادگی تا پای جان در برابر ظلم است. جامعه ای را که چنان در غفلت و استبداد زدگی و سستی فرو رفته که فردی مثل یزید را برای حکومت خود بر می گزیند تنها با خون بیدار خواهد شد. سیدالشهداء شب عاشورا یکی از یاران خود را به قبیله بنی اسد فرستادند که ببینند کسی حاضر است در کنار ایشان بجنگد یا نه. اما حتی اگر همه آن ها هم می آمدند توان ایستادگی در برابر سی هزار نفر را داشتند؟ یا روز عاشورا که حضرت می فرماید«هل من ناصر ینصرنی...» فکر می کردند چند نفر از لشکر مقابل به سمت ایشان باز خواهد گشت؟ استاد مطهری در جلد اول کتاب حماسه حسینی نکته ی بسیار عجیبی را گوشزد می کنند و آن این که حسین (ع) این کارها را نکردند تا خودشان را نجات بدهند. به بنی اسد نگفتند بیایید مارا نجات بدهید. به لشکر عمر سعد هم نگفتند یکی مرا نجات بدهد! این جملات را گفتند تا خون های بیشتری ریخته شود و صحنه عاشورا خونین تر شود و هر چه بیشتر افرادی در این نمایش عظیم نقش ایفا کنند. می گفتند کسی هست که بخواهد با ما و در کنار ما خونش ریخته شود و پیام ما را پر رنگ تر و صدای ما را در ابلاغ این پیام رسا تر کند؟

واضح ترین سخن ایشان در این باره خطبه ایست که در هنگام خروج از مکه به سمت عراق ایراد کرده اند: «خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده علی جید الفتاه، و ما اوهلنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف. و خیر لی مصرع انا لاقیه. کأنی بأوصالی تتقطعها عسلان الفلوات بین النواویس و کربلاء فیملأن منی أکراشا جوفا، و اجربه سغبا. لا محیص عن یوم خط بالقلم. رضا الله رضانا اهل البیت، نصبر علی بلائه و یوفینا أجورالصابرین. لن تشذ عن رسول الله صلی الله علیه و آله لحمته، و هی مجموعه له فی حضیره القدس، تقر بهم عینه، و ینجز لهم وعده. من کان فینا باذلا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه، فلیرحل معنا، فاننی راحل مصبحا ان شاءالله...»

«مرگ بر فرزندان آدم به مثابه گردنبند بر گردن دختر جوان کشیده و بسته شده است. و چه بسیار در آرزو و اشتیاق ملاقات و دیدار رفتگان خاندان خود هستم همانند اشتیاقی که یعقوب به دیدار یوسف داشت. و برای من جایی معین انتخاب شده که باید به آنجا برسم و پیکر من باید در آنجا بیفتد. گویا می بینم که بند بند مرا گرگان بیابان بین نواویس و کربلا از هم می درند و از من شکم های تهی خود را سیر می کنند و انبان های گرسنه خود را سرشار می نمایند. گریزگاهی نیست از روزی که در قلم تقدیر گذشته است. رضای خدا رضای ما اهل بیت است. بر امتحانات و بلایای او شکیبایی می کنیم و او پاداش شکیبایان را به ما خواهد داد. از رسول خدا نزدیکانش که نسبتشان با او مثل تار پود جامه به خود آنست جدا نمی شوند. و در بهشت برین گرداگرد او جمع می شوند و به آن ها دیدار رسول خدا تازه می شود و برای آن ها وعده رسول تحقق می پذیرد. پس کسی که در میان ماست و حاضر است جان خود را ایثار کند و خود دل خود را فدا کند و برای لقای خدا نفس خود را آماده نموده با ما کوچ کند که من فردا صبح عازم رحیلم ان شاء الله»

حضرت می فرمایند هر که آماده ی شهادت است با ما حرکت کند و جالب این که هنوز عهد شکنی کوفیان مشخص نشده و آینده به طور دقیق معلوم نیست اما با همه احوال ایشان سخن از شهادت می گویند. بنا بر این معلوم است که از همان زمان هم در فکر ایشان جز پیامی که با خون نوشته شده باشد چیز دیگری نیست.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 10:12  توسط محمد  | 

به عقیده مرحوم دکتر آیتی در مجموعه سخنرانی هایی که تحت عنوان «تحلیل تاریخ عاشورا» انجام دادند (که متاسفانه من هنوز توفیق مطالعه کامل آن را نداشته ام!) بزرگترین اشتباه یزید (هر چند که اشتباهات بزرگ زیاد داشت!) نه شهید کردن سید الشهداء، بلکه اسیر کردن خانواده ایشان و بردن اسرا اول به کوفه و بعد به شام بود. در واقع همین عمل بود که زمینه های فراگیر شدن و جهانی شدن پیام امام(ع) را فراهم کرد، تا جایی که می توان ادعا کرد اگر اقداماتی که دستگاه یزید بعد از عاشورا انجام داد انجام نمی شد حتی ممکن بود بتوان آثار قیام عاشورا را محو و یا حداقل تاثیرات آن را تا حد زیادی کمرنگ تر کرد... و این به نظر نکته بسیار ظریفی بود که ایشان (مرحوم آیتی) متوجه شده بودند. حقا هم برای تحلیل و رمز گشایی واقعه عاشورا باید علاوه بر اتفاقات پیش از آن به سراغ اتفاقاتی که بعد از آن واقع شد نیز رفت.
بعد از سفر اهل بیت امام حسین(ع) به کوفه و شام و سخنرانی های بینظیر امام سجاد(ع) و حضرت زینب در این دو شهر عرصه چنان بر یزید تنگ می شود که در دربار خود او و حتی از درون حرمسرایش افرادی سر به شورش می گذارند. اتفاقا یکی از کسانی که در شام به اسرای کاروان رسیدگی می کرد یکی از زنان خود یزید بود. کار به جایی می رسد که یزید مجبور می شود حتی مسئولیت این عمل را از خودش سلب کند و لعنت بر ابن زیاد بفرستد که او را تشویق به این کار کرد! بعد از این مسائل است که برای خراب تر نشدن جو علیه خلیفه در شام، یزید دستور می دهد که فردی که به اهل بیت پیامبر ارادتی داشت کاروان اسرا را با احترام هر چه تمام تر به مدینه باز گرداند. اما در شام چه گذشت که مقدمات چنین تغییر عقیده ای را درباره دستگاه حاکمه یزید در میان شامیان ایجاد کرد؟
 همانطور که در پست قبلی هم متذکر شدم مساله عاشورا از بسیاری از جهات رمز گونه و  شبیه یک معما ست. و کلید حل این معما در دست بازماندگان این حماسه یعنی زینب(س) و امام سجاد(ع) است.پیش از واقعه خود امام در خطبه هایی که در مواقع مختلف و به مناسبت های مختلف ایراد می کردند درباره ضرورت تایید نکردن حکومت یزید هشدار داده بودند که اگر چنین شود نامی هم از اسلام نخواهد ماند و این حکومت نباید به عنوان یک حکومت اسلامی برچسب بخورد. به همین دلیل هم بارها و بارها تاکید کردند که اگر لازم باشد  به کوفه نمی روند و جای دیگری را برای زندگی انتخاب می کنند یا حتی به مدینه باز می گردند اما هرگز با یزید دست بیعت نخواهند داد. مهمترین اصل اسلامی هم که بر آن تکیه داشتند امر به معروف و نهی از منکر بود. امام حسین هم به تبعیت از سیره علوی می گفتند که در صورت بیعت با یزید نه تنها در برابر خدا که حتی در برابر تاریخ و گذشتگان و آیندگان مسئول خواهند بود : «یأبی الله لنا ذلک و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت...»(خدا این را برای ما نمی پسندد و پیامبر او نیز و دامنهای پاک و طاهر نیز...)
اما چه شد که یک مقاومت به ظاهر معمولی از طرف یک نخبه سیاسی در مقابل یک درخواست نامشروع باعث وقوع جریانی با چنین بعد اجتماعی و تاریخی و انسانی شد؟
 چرا حرکت سید الشهداء و قتی انسان به آغاز آن نگاه می کند، مانند بسیاری اتفاقات سیاسی آن زمان و پس از آن یک جنگ حزبی معمولی به نظر می آید، اما زمان هر چه بیشتر می گذرد و حرکت ماهیت خود را بیشتر بروز می دهد گسترده تر و وسیع تر می شود و دامنه آن می بینیم که تا امروز هسته ی مرکزی بسیاری از قیام های ظلم ستیزانه تاریخ می شود؟ چه چیزی قیام عاشورا را از حرکت های مانند آن متمایز می کند؟ پاسخ این پرسش همان چیزی است که به نظر من رمز قیام عاشورا ست و در ادبیات بازماندگان آن مطرح می شود...
 اما پیش از پرداختن به این مطلب شاید بد نباشد این نکته را گوشزد کنم که ملتی که دست به چنان جنایت هولناک و عظیمی زدند هم خود را مسلمان می نامیدند! در واقع یکی از نکات ظریف تاریخ که اکثرا به آن توجه نمی شود این است که همانطور که اسلام ناب حسین ها را تربیت می کند اسلام منحرف هم شمر ها را پرورش می دهد! و ما عادت کرده ایم که تنها به صفحه ی نورانی واقعه عاشورا افتخار کنیم و فراموش کنیم که این واقعه یک صفحه سیاه هم دارد که اتفاقا رقم زننده آن صفحه هم مسلمانان بودند! به روایتی از معصوم علیه السلام اکثر شمشیر زنندگان لشکر ابن زیاد در آن روز به قصد قربت به خدا با فرزند پیامبر می جنگیدند!(به قول دکتر سروش اسلام مانند شراب است! آنچنان ها را آنچنان تر می کند! انسان ها را انسان تر و متاسفانه حیوان ها را حیوان تر...) و یکی از دلایلی که ائمه شیعه سفارشات فراوان درباره زنده نگه داشتن واقعه عاشورا کرده اند شاید همین باشد که جامعه مسلمین فراموش نکند دست به چه جنایت هولناکی علیه بشریت زده(به جرئت می گویم بسیاری از اتفاقاتی که در عاشورا افتاد را می توان جنایت علیه بشریت دانست!) و به یاد داشته باشد که نباید دوباره در آن مسیر قرار بگیرد.
 ائمه ی شیعه اتفاقا بزرگترین قربانیان بدخوانی های دهشتناکی از اسلام بوده اند. اولین قربانی تروریسم بنیادگرایانه اسلامی علی بن ابیطالب(ع) بود و اولین قیام کنند علیه استبداد دینی در یک نظام حکومتی به ظاهر اسلامی حسین بن علی(ع) بود. و جالب این که ما بعد از ده قرن دوباره در حال تکرار همان تجربه ها هستیم...
 اما به بحث خود بازگردیم: هدف قیام عاشورا چه بود؟ چه چیزی برای امام در انجام این حرکت در اولویت بود؟ به نظر من اگر بخواهیم به سراغ سخنان و خطبه های خود حضرت پیش از حرکت به مکه برویم و آن ها را بررسی کنیم، در هر کدام از اعمال و سخنان امام از مدینه تا کربلا پیامی نهفته است:
 1.خروج از مدینه با اهل بیت: اگر کسی با قصد قیام مسلحانه و جنگ دست به چنین مهاجرتی می زد طبیعتا بدون خانواده و تنها با مردان آماده رزم حرکت می کرد تا کوفه را به یک پایگاه نظامی تبدیل کند. اما در این حرکت امام برای تاریخ پیامی تلویحی وجود دارد و آن این که قصد امام در وهله ی اول جنگ مسلحانه با حکومت مرکزی نبوده که «مردم! بدانید که ما با اهل و خانواده خود به کوفه سفر کردیم نه با سپاه و لشکر...» به این ترتیب می توان گفت نهضت عاشورا یک قیام مسلحانه به معنای امروزی اش نبوده به عبارت دیگر بیشتر یک حرکت اصلاحی بوده تا یک انقلاب. هنگام مواجه شدن با لشکر حر اولین سخن ایشان این است: «فإذا کنتم علی خلاف ما أتتنی به کتبکم و قدمت به علی رسلکم فانی ارجع الی الموضع الذی اتیت منه» «اگر بر رایی خلاف آنچه در نامه هایتان که به من رسیده و پیک هایتان برای من آورده اند هستید، من به همانجا که از آن آمده ام (مدینه) باز می گردم»(این که اصرار دارم عربی خطبه ها را بنویسم اولا این است که برای اهل فن نقل به مضمون نکرده باشم، و ثانیا برای این که سخن امام بسیار بسیار زیباست و حیف است فقط ترجمه اش نوشته شود!) اما حر با این فرمایش امام مخالفت می کند و به ایشان اجازه بازگشت هم نمی دهد. در واقع شرایط به گونه ی تغییر می کند که حر و بعد از او عمر سعد در برخورد با ایشان سیاست بسیار سخت گیرانه ای را در پیش می گیرند:همینجا می مانی! یا بیعت می کنی و یا کشته می شوی! و طبیعیست که انتخاب ایشان کدام است... این نکته را هم بد نیست اضافه کنم که قیام های انقلابی اکثرا با یک حالت افسار گسیخته و انفجاری همراه اند در حالی که چنانکه خواهیم دید چنین خصوصیتی در هیچ قسمت نهضت امام حسین(ع) دیده نمی شود. تک تک گام های اساسی ایشان در این حرکت، حساب شده، و مقدمه ی گام های بعدی هستند.
ادامه دارد...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 13:43  توسط محمد  | 

به نظر من یک سوال مهم درباره قیام عاشورا وجود دارد که مخصوصا برای ما امروز مهمترین سوال درباره آنست. شاید در نگاه اول اهمیت این سوال به نظر نیاید اما سعی می کنم در سطور آینده توضیح بدهم که چرا به نظرم مهمترین مساله درباره عاشورا این مساله است. اول از همه بگویم که این سوال را آقای حجت الاسلام سروش محلاتی در مراسم محرم انجمن اسلامی طرح کرد اما مثل همه شکاکیت های دیگر، فردی که آنها را ایجاد کرد در ایجاد آن ها بسیار هنرمندانه تر عمل کرد تا ارائه جواب های موجود برای رفع آن ها! علاوه بر قانع کننده نبودن جواب ارائه شده توسط ایشان (البته به نظر من!) سوالات دیگری هم حول همین محور طرح می شود که پاسخ گفتن به آن ها به مراتب دشوار تر است. هر چند که شاید از درجه اهمیت کمتری برخوردار باشند...

سوال اینست: آیا تکلیف امام حسین(ع) در انجام حرکتی که منجر به واقعه عاشورا شد یک تکلیف عمومی بود و از اصول عام اسلام سرچشمه می گرفت؟ یا این تکلیف یک تکلیف خاص بود که تنها و تنها برای ایشان بود و قابل تقلید و پیروی نیست؟

اکثر متفکران و فقهای شیعه در تاریخ قائل به این رای بودند که کاری که ایشان انجام دادند یک تکلیف خاص بود و چرایی آن رمزی بود میان خود ایشان و خدا. چنانکه حضرت در رویا پیامبر را دیدند که به ایشان فرمود:«ان الله شاء ان یریک قتیلا...» (خداوند می خواهد تو را کشته ببیند...) مشخصا حضرت سید الشهدا می دانستند که به سمت شهادت می روند (توضیح: به پی نوشت مراجعه شود!) اما چرا رفتند؟ آیا جنگیدن در حالی که احتمالی (حتی ضعیف) برای پیروزی وجود ندارد کاری عقلایی ست؟ همه این ها رمزی میان ایشان و خداست و ما بر آن آگاه نیستیم. در روز عاشورا ایشان حتی یک پسر 12 ساله (که به سن تکلیف هم ظاهرا نرسیده بود) به میدان جنگ فرستادند. همه و همه این ها یعنی حرکت کردن از مدینه با علم به شهادت، جنگیدن بدون امید پیروزی، و بالاخره بسیاری از کارهای خلاف قاعده ای که در خود روز عاشورا انجام گرفت همه دلالت بر خاص بودن و غیر قابل تقلید بودن این حرکت دارند. حتی این فقها در تفسیر این حدیث که:«کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» می گویند این حدیث به این معناست که در همه جا و در همه وقت ها از حضرت یاد کنید و همیشه عزادار ایشان باشید و برایشان اشک بریزید. در اصل تمام وظیفه شما نسبت به ایشان همین است. دوست داشتن و اشک ریختن و عزاداری کردن. اما نه تقلید چنین حرکت هایی. قاعده می گوید که هر گاه در برابر حاکم جائر می توانستی قیام کن و هرگاه که نمی توانستی سکوت. اگر شرایطی که امیدی به پیروزی نیست حاکم باشد وظیفه ای نداری...

اما دیدگاه دوم دیدگاهی ست که می گوید این حرکت بر اساس قواعد معمول فقهی، اسلامی و انسانی شکل گرفت و اکثرا سخنان خود سید الشهدا را برای اثبات گفته خود به میان می آورند. اکثر سخنان ایشان بر خلاف دیدگاه اول تماما به قواعد کلی اسلام و ظلم ستیزی می پردازد و خیلی از جمله های ایشان در شرح چرایی حرکت خود با عبارت:«من...»(هرکس...) آغاز می شود و البته این نظر با قاعده امامت بیشتر همخوانی دارد تا اینکه بگوییم تمام زندگی معصومین و تمام زندگی امام حسین(ع) الگوست اما در زندگی ایشان همین یک واقعه (که از قرار معلوم تاثیرگذار ترین واقعه در زندگی ایشان و یکی از تاثیرگذار ترین وقایع تاریخ هم بوده!) از یک تکلیف خاص نشأت می گیرد و فهم آن در پرده ای از رمز و راز قرار دارد. مهمترین مدافع دیدگاه دوم امام خمینی است که در عرصه عمل هم انقلاب اسلامی ایران را با همین شعار ها هدایت کرد. دیدگاه دوم با وجود این که حماسی تر، انقلابی تر و در ظاهر دلخواه تر است اما نمی تواند چرایی وقوع هیچ یک از مستندات طیف اول را تبیین کند. و از جمله نمی تواند بگوید مثلا چرا حضرت به اصحاب در شب عاشورا فرمود اگر می خواهید بروید؟ اگر تکلیف بود که نمی گفت اگر می خواهید بروید! می گفت باید بمانید و به تکلیفتان عمل کنید! (البته این یک مورد را دیدگاه اول هم نمی تواند به درستی توضیح دهد برای اینکه اگر واقعا تکلیف خاص بود، حضرت به آن ها می گفت باید بروید و این تکلیف من است نه تکلیف شما! ظاهرا دیدگاه اول نمی تواند بگوید اگر این تکلیف خاص امام حسین بود چرا آدم های دیگری که حتی معصوم هم نبودند در انجام این تکلیف سهیم بودند!)

با وجود این که خیلی از ما نسبت به عاشورا احساس تعلق می کنیم و به فرموده حضرت علی بن حسین:«ان للحسین حراره فی قلوب المومنین لن تبرد ابدا»(همانا برای حسین در دلهای مومنان حرارتی است که هرگز خاموش نخواهد شد.) اما با این حال برای امروز ما سوال مهم این است که این حرکت چه به عنوان یک تکلیف دینی و چه به عنوان یک قیام ظلم ستیزانه از منظر انسانی تا چه حد می تواند قابل الگوگیری و اقتدا باشد؟

در پرتو پاسخ به این پرسش است که می توان بسیاری از وظایف را امروز و در موقعیت هایی که پیش می آید معلوم کرد...

البته ممکن است برخی از طرفداران تساهل و تسامح در دین این موضوع را تأییدی بر این مسأله بگیرند که اساسا مساله یافتن تکلیف در هر لحظه از طریق مجموعه محدودی از قواعد لایتغیر هدف اسلام و حتی شاید فقه اسلامی نیست. شاید بهتر باشد رویکرد خود را در برخورد با مسائل و اصل تکلیف مداری در اخلاق اسلامی تغییر دهیم و برای قوانین تابعیت بیشتری از زمان و مکان قائل شویم. به همین ترتیب شاید بتوان با این رویکرد که قوانین تابعیت زیادی از شرایط حاکم دارند این را توجیه کرد که مثلا چرا امام حسین کودک 12 ساله را به میدان جنگ می فرستد. البته این یکی از توجیهات ممکن است.

توجیهات عرفانی هم می توانند در حل مساله های اینچنینی پیرامون موضوع عاشورا راهگشا باشد. عیب آن ها اینست که باز همه چیز را راز آلود می کنند و اسخراج قواعد را غیر ممکن.

البته بحث و تحقیق درباره برخی مطالب مثل این که چرا حضرت افراد زیر سن تکلیف را درگیر این ماجرا می کنند نسبت به بقیه مسائل موجود درباره عاشورا از حساسیت و اهمیت بیشتری برخوردار است زیرا نه فقط در شرع اسلامی قواعدی برای این کار وضع نشده بلکه حتی به نظر می آید قواعد پذیرفته شده در نظام های اخلاقی مرسوم صریحا و قویا با چنین عملی مخالفت می کنند. درست است که تمامی شهدای عاشورا از جمله همین طفل 12 ساله همگی با علم و اختیار به میدان رفتند و تن به شهادت دادند، اما آیا صرف این که خود این کودک چنین چیزی را از ما بخواهد برای فرستادن او به میدان جنگ کافیست؟ به نظر می آید که اخلاق سنتی در اینجا مخالفت می کند.

همین سوال را می توان درباره حضرت علی اصغر پرسید اگرچه بعضی از مورخین درباره حضور این شخصیت در روز عاشورا چندان مطمئن نیستند (متاسفانه اطلاعات حقیر نگارنده در این باب همگی دست دوم و غیر قابل ارجاع است!) اما علی فرض این که ماجرا چنانکه در محافل روضه نقل آن مرسوم است (با کم و زیادش!) واقع شده باشد آیا می توان بین این عمل و یک نظام اخلاقی پذیرفته شده (مثلا کانتی) آشتی بر قرار کرد؟ اگر نشود به جز توسل به رمز و راز آیا راه دیگری برای توجیه همه آنچه در کربلا واقع شده وجود دارد؟ به نظر می رسد که مساله باز هم بغرنج تر می شود...

در هر حال این مساله به نظر من علیرغم همه حرف هایی که نزدیک به هزار سال است، پیرامون آن گفته شده هنوز جای بحث زیادی دارد. شاید بهتر باشد به جای اینکه به هر قیمتی سعی در اشک ریختن و گریاندن در ایام محرم بکنیم و وقت خودمان را در شبانه روز تماما صرف لعنت کردن دودمان بنی امیه و دیگران کنیم (که البته این حرف به معنی تقبیح آن کار ها نیست! اما...) بهتر باشد معرفت خود را از واقعه عاشورا عمیق تر کنیم و امروز را دریابیم. اشک ریختن بر واقعه ای روی داده در 1400 سال پیش بدون کسب معرفتی از آن چندان مورد رضایت خود صاحبان این حرکت ها هم (چنانکه با رفتارشان نشان داده اند)نیست. وقتی که این همه مساله حل ناشده در باره این قیام وجود دارد چطور می شود که حتی به ذهن هیچ کس حتی طرح یکی از این سوال ها هم خطور نمی کند...؟

الله اعلم!

اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد...


پی نوشت: این مساله که سید الشهدا می دانستند چه اتفاقی در کربلا برایشان خواهد افتاد در تاریخ تشیع البته مخالفان صاحبنامی هم هم داشته. مانند شیخ مفید اولین مرجع تقلید شیعیان در عصر غیبت و شاگرد شناخته شده او سید مرتضی (برادر بزرگ سید رضی جامع نهج البلاغه). نظر این بزرگواران هم این بوده که امام(ع) نمی دانستند به سمت شهادت می روند و هیچ دلیل عقلی و نقلی درباره این که ایشان می دانسته به سمت چه چیزی می رود وجود ندارد(البته تاکید می کنم که این نظر نظر آن دو بزرگوار بود!) داستان بسیار سر راست است: ایشان را به کوفه دعوت کردند اما کوفیان در حالی که ایشان در میانه راه خود به کوفه بودند عهد شکنی کردند و ایشان در میانه راه مجبور به دفاع از حریم خانواده و ناموس خود شدند. و این دفاع چاره برای ایشان جز شهادت نداشت. این نظر البته بقیه ماجرا و مساله هایی که پیرامون حرکت ایشان مطرح می شود (و در متن توضیح کافی درباره آن ها داده ام) را تا حد زیادی توجیه و حل می کند. با این تعبیر که حضرت در هر مرحله که دست به اقدامی زدند از سر اضطرار بود و مجبور بودند که چنان کنند. اما عیب عمده آن که باعث می شود ضعیفتر از بقیه نظرات شود این است که حتی اگر مساله علم لدنی ایشان و خوابی که پیش از حرکت به مکه از رسول خدا نقل می کنند دیده اند (و در آن خواب صریحا به شهادت ایشان در این سفر اشاره شده) را نادیده بگیریم، باز هم تشخیص خیانت احتمالی کوفیان کار چندان مشکلی نبود و به عبارت دیگر حتی به علم لدنی نیاز نداشت! اتفاقا با توجه به سوابق کوفیان درباره برادر و پدر ایشان بسیار جای تعجب داشته اگر ایشان واقعا به کوفیان اعتماد کرده و دعوت آن ها را حقیقی انگاشته باشند، یا حداقل احتمال قوی خیانت آن ها را نداده باشند! بنا بر این این سخن که ایشان نمی دانسته اند را به نظر من (و به نظر خیلی های دیگر!) نمی شود سخن درستی انگاشت...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 11:11  توسط محمد  | 

ما خصوصیت های خوب و بد زیادی داریم...

به خوب هایش افتخار می کنیم و سعی می کنیم حفظ و بیشترشان کنیم. بد هایش را هم می گوییم تا یادمان باشد که نباید اینطور باشیم و خودمان را اصلاح کنیم.

متاسفانه... بدهایش خیلی بدند...

یکی از خصوصیت های بد ما سر استفاده از کلمات است. کاری به این ندارم که اساسا شاید تنها کشوری باشیم که مردم عادی آن در بکار بردن زبان مادریشان مشکل دارند. مساله ام کاربرد زبان نیست، دقیقا کاربرد «کلمات» است.

از کودکی از زمانی که زبانمان را می آموزیم و می توانیم به همان زبان تکلم کنیم و حوائج روزمره مان را برآورده کنیم فکر می کنیم دیگر معنای همه کلمه ها را می دانیم، اما اشتباه می کنیم. ما کلمه های بزرگ زیادی داریم. کلمه هایی که بار معنایی عظیمی دارند و فهمیدن معنایشان یک عمر و گاهی بیشتر از یک عمر زمان می برد. کلماتی که مقدسند یک تاریخ پشتشان است و نباید به سادگی آن ها را به زبان آورد و ظلم بزرگیست اگر کسی بی آنکه بداند چه می گوید این کلمات را بکار ببرد. مثل «آزادی»، «شهادت»، «عشق»، «حماسه»، «امام»...

نباید کسی به سادگی این کلمات را به زبان بیاورد. راستش را بخواهید خیلی ها اصلا تا آخر عمرشان حق ندارند از این کلمات استفاده کنند.

و ما درست برعکسیم!

ما عادت کرده ایم که کلمات بزرگ را استفاده کنیم و جا و بیجا توی گفتار روزمره مان توی تبلیغاتمان توی ریاکاری هایمان و خلاصه هر جا و به هر مناسبتی پای آن ها را وسط بکشیم. این کلمات را استفاده می کنیم و می کنیم تا تمام معنایشان از دست برود. تا تهی و پوچ و توخالی بشوند. یک مشت لفظ بی روح و مرده... اتفاقی که دارد در کشور ما می افتد اتفاق سهمگینی ست که شاید در همه دنیا نظیر نداشته و ندارد. ما در کار شکستن حرمت کلامیم... کلام همانطور که حتی خداوند هم کتب آسمانیش فرموده حرمت دارد. مقدس است. «نباید به ناموس کلمات تجاوز کرد.»

باید در سخن گفتن وسواس داشت. همانطور که بزرگان هم داشته اند... باید هزار بار حرف را توی دهانت مزه کنی و بعد بگویی «عشق»...

باید مطمئن شوی که وقتی می گویی «شهید» می دانی چه می گویی...

و یکی از درد آور ترین مصادیق این حرمت شکنی ها را در ایام محرم می بینیم. مردی را «مظلوم» می خوانیم که حاضر شد تمام خانواده اش را فدا کند و فرزندانش و عزیزترین دوستانش را به وحشیانه ترین وجه ممکن جلو چشمش بکشند فقط برای این که زیر بار ظلم نرود و مظلوم نباشد. تنها تصویری که از او توی ذهن هایمان از کودکی درست کرده اند تصویر مردیست که تشنه بود و از دشمنانش طلب آب برای خود و خانواده اش می کرد اما آن ها به او رحم نکردند. نه مردی که سلحشورانه جنگید و قهرمانانه کشته شد و دشمنانش با همه قدرتی که فکر می کردند دارند و با همه جنایت های هولناکی که در برابر او کردند نتوانستند او را به زانو در آورند.

در ایام محرم و مخصوصا برای مداحان هدف فقط و فقط اشک گرفتن و گریاندن مردم است. برای همین هم هر سال بدتر از سال قبل بالای منبر ها امام حسین و اصحابش را قصابی می کنند. اگر آدم اشک بریزد ولی نداند برای که می گرید پس گریه اش به چه درد می خورد!؟همه احادیثی که درباره گریه برای سید الشهدا و پاداش های آن آمده مستلزم برآورده شدن این شرط است که «برای سید الشهدا» باشد، و وقتی تو ندانی سید الشهدا کیست پس چطور ادعا می کنی برای او گریه می کنی؟

تمام روضه های ما مملو از وصف جنایت های لشکر یزید است. اما کسی با خودش نمی گوید جنایت های بزرگتر از این هم در تاریخ بوده! اگر آدم بخواهد برای جنایت کاری طرف مقابل اشک بریزد و عزاداری کند چرا برای آن بزرگتر ها نکند؟

درس آزادگی و جوانمردی و ایثار است که باید از عاشورا گرفت، نه این که وقتی روضه می خوانند یاد بدبختی های خودمان بیفتیم و گریه مان بگیرد!

باید آموخت که زیر بار ظلم سر خم نکردن حتی ارزش دارد که کسی به اندازه حسین برایش جانبازی کند. حسین و یزید در جنگ با یکدیگر نبودند... اصلا در جبهه های متفاوتی می جنگیدند! یزید در حدی نبود که دشمن حسین باشد! یزید یک چشم بر هم زدن تاریخ هم نبود... و البته هر دو شان هم در جنگشان پیروز شدند و آنچه را می خواستند به دست آوردند. یزید حکومت بی مزاحم را و حسین آینده تاریخ را...

یادمان نرود که به قول کمال السید نویسنده مصری:«حسین هرگز نخواهد مرد! مرگ آنست که انسان بگندد آنهم در حالی که هنوز خون در رگهایش جاریست... کسی که خون از رگهایش فواره می زند و دیواره های زمان را در هم می شکند مرده نیست!»

داستان عاشورا به یک اعتبار حتی داستان غم انگیزی هم نیست... شرح سلحشوری ها و جوانمردی ها و ایمان های بزرگترین مردان تاریخ است. هر بار که به یادش می افتم سرم را بالا می گیرم که در تاریخ ما شیعیان، چنین مردانی زیسته اند. و افتخار می کنم که اسلام ما چنین شخصیت هایی تربیت کرده است. کاری که هیچ یک از مکاتب دینی و فکری و فلسفی پیش از او نتوانستند با چنین دستاورد هایی به انجامش برسانند... اسلام توانست پس از هزاران سال کشمکش و تکاپو روی این سیاره خاکی، بالاخره «انسان» تربیت کند و تحویل نظام هستی بدهد! انسانی که بتوان به همنوع او بودن افتخار کرد... حسین بن علی نماد ایستادگی در برابر ظلم و پایداری تا پای جان برای حقیقت است. همان که امروز اینهمه مغفول مانده است. حسین نماد ایستادگی بر سر آرمان ها ست. آرمان هایی که ما مردمان امروز و شیعیان امروز و ایرانیان امروز قرنهاست از یادشان برده ایم.

پیامبر فرمود:«من رأی سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله، ناکثا لعهد الله، و لم یغیر علیه بفعل و لا قول، کان حقا علی الله ان یدخله مدخله!»

«هر کس که حاکم ستمکاری را ببیند که حرام خدا را حلال کرده و پیمان خدا را می شکند و با گفتار و کردار با او مقابله نکند، حق است که خدا او را به همان جهنمی وارد کند که آن حاکم ستمکار را وارد می کند!»

این یکی از احادیثی بود که سید الشهدا برای توجیه حرکت خود به آن استناد کرد...

و امروز ما هر چه را که به مسئولان کشور نسبت می دهیم و هر طعنه و سرزنشی که بر آنان روا می داریم اول به خود ما وارد است. درسی که امروز از امام می گیریم اینست که امر به معروف و نهی از منکر را در هیچ شرایطی حتی اگر به قیمت جانت تمام شود نباید زمین بگذاری. نباید در برابر حاکم جائر سر فرود بیاوری و او را تأیید و تصدیق یا حتی سکوت کنی. و اگر چنین کنی سنت حسینی را زیر پا گذاشته ای و ما دهها سال است که این سنت را زیر پا گذاشته ایم که بدین گستاخی رسیده اند که...

امیر المومنین می فرماید:«لا تترکوا الامر بالمعروف و النهی عن المنکر فیولی علیکم شرارکم ثم تدعون فلایستجاب لکم...»

«امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که –اگر چنین کنید- شریران شما زمام ولایتتان را بدست می گیرند و آنگاه است که –خدا را- می خوانید و جوابی نمی گیرید...»

فکر کنم که حدیث به اندازه کافی گویاست...

والسلام...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 10:41  توسط محمد  | 

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 15:31  توسط محمد  | 

سلام جناب فلسفی مئاب! دوباره به هم رسیدیم! هر چند که احتمالا تو مرا یادت نمی آید اما من تو را خوب می شناسم. تو مثل دالایلاما هر چند سال از نو متولد می شوی و دنیا را همانطور که می خواهی می بینی و زندگی می کنی و می میری و باز روز از نو روزی از نو...

چقدر سخت است با تو حرف زدن، می دانی... هرچند که مثل تو زیستن آسان است. تو خیلی فلسفه می دانی نمی دانم شاید بدانی شاید هم ندانی اما اگر واقعا بدانی (که من راستش شک دارم!) این دانستن هم ظاهرا دردی از تو دوا نکرده است. تو ای جناب فلسفی مئاب امروز بر تخت سلطنتی نشسته ای که بهتر از هر کس خود می دانی شایسته تو نیست. و راستش من هم نمی خواهم در این چند کلمه چیزی را که مثل روز برای خودت روشن است (واگر برای خودت روشن نیست برای وجدانت هست!) برای تو روشن کنم. چیزهایی می گویم که توی دانشگاه به آدم این چیز ها را یاد نمی دهند، توی حوزه هم همینطور. می خواهم بگویم عزیزم! فلسفه دانستن (علی فرض این که بدانی!) با فیلسوف بودن فرق می کند. فلسفه دانستن و این که بدانی چه می دانم وحدت وجود مثلا به کفر می انجامد یا نه فیلسوف بودن نیست. فیلسوف بودن یعنی فلسفی زیستن. هیچ فیلسوفی را در طول تاریخ نمی شناسم (حداقل در بین آن بزرگتر هایشان) که تن به خوارمایگی و حقارت داده باشد. حتی به قیمت جانش مثل سقراط یا به قیمت آبرویش مثل اسپینوزا یا به هیچ قیمت دیگری.

برادر عزیز!

شیخ اشراق که تو در فلسفه چنان جایگاه رفیعی به او می دهی که در برابر شیخ الرئیس قد علم کند هم در سی و چند سالگی کشته شد برای آن که آدم های فرومایه وجودش را تحمل نکردند و از دین داری به همان ظاهر گرایی تو و اربابانت بسنده کرده بودند. ای رئیس! ای جناب حاج آقا دکتری که دانشگاه نرفته ای! پس درس فلسفه و حکمت به چه می ارزد وقتی تو با اعتماد به نفس تمام بر کرسی ریاستی می نشینی که می دانی آنکه پیش از تو در این منصب بود از تو بهتر بود و چنان هم توهین آمیز از ریاست کنارش گذاشتند که صدای دوست و دشمن در آمد؟ چگونه آدم هایی را که می دانی بهتر از تو هستند و آزاری هم برای تو ندارند می آزاری؟ در سایت شخصی ات آنهمه از آقای سروش گفته ای که چقدر به مقام معظمت توهین کرده و با شریعت نبوی مشکل دارد و... اصلا ارادتی به سروش ندارم اما ظاهرا از اخبار غیب الهی به شما خبر رسیده که نیت قلبی دکتر سروش در طرح آزادی و استبداد و این مزخرفات مخالفت با شریعت نبوی ست چون خودش که حداقل زباناً با شریعت نبوی مخالفتی نداشته و ندارد. عجب! پس می شود از انگیزه های پشت پرده افراد هم خبر داد نه؟ می شود من هم جستاری در انگیزه شما در هنگام نوشتن این مقاله بکنم؟ می شود بگویم که چرا «وظیفه!» و «تکلیف!» ایجاب کرد که همچین افاضاتی بفرمائی؟ خیال می کنی با این مجیز گویی ها چند روز بیشتر بر سر کار می مانی؟ یا به پاداش این ها سله ای نصیبت می شود و از خزانه داری ولایت پاداشی به پاس چرب زبانیت می گیری؟ نه قربان عبایت بشوم! آنکه تو را در این کار گذاشت هم خود فراموش کرده که «انما نملی لهم لیزدادوا اثما...»

یا نمی دانم... شاید او اصلا خودش هم این حرف ها را باور ندارد...

او می اندیشد اگر آدم های خوار مایه را به جای بزرگان بنشاند راحت تر می تواند بر آنها فرمان براند و هر چه گفت آن ها حتما بر سر چشم می گذارند. و تو هم مانند خیلی های دیگر ماموری به هر آنچه که می کند و می گوید لباس مشرعیت دینی و عقلی بپوشانی...

اما... پس فلسفه چه می شود؟ پس همه تلاشی که بزرگترین فکر های تاریخ برای گشودن معمای زندگی کرده اند کجا می رود؟ همه کشک بود؟ پس حقیقت چه!؟ آخر آدم نباید اصولی داشته باشد؟ نباید بگوید اینجا دیگر جای من نیست این اتفاقات با مرام و مسلک من جور نمی شود؟ نکند همه اش کشک بوده واقعا...؟ پس سفسطه ظاهرا چندان هم بد نیست! هر کس هر چه را درست دانست همان حقیقت است! بی خیال دنیا و ما فیها!! بی خیال شرافت و انسانیت! هر طور که سیستم اقتضا کند ما هم همان کار را می کنیم تا بالا و بالاتر برویم مناصب بزرگتر و بزرگتری به چنگ آوریم!! و از همان ابزاری هم استفاده می کنیم که همین کار را تقبیح می کند!!!

ببینم این شایعه ها که پشت سرت می گویند نکند درست باشد...؟ نکند تو واقعا آن ته ته ها ی قلبت اصلا فلسفه را قبول نداری...؟ مثل آن آقای نصیری...؟ نکند فقط آمده ای با ابزار فلسفه به جنگ فلسفه بیایی...؟ نکند این حرف ها درست باشد؟ نه... ان شاء الله که نیست. این دیگر به طنز می ماند که کسی بخواهد علیه فلسفه بجنگد!! مثل این است که کسی بخواهد علیه علم فیزیک بجنگد!! حتی از آن هم بدتر است! خیلی خیلی بدتر!!

نه... ان شاءالله که نیست... خیلی کارهای از این دست توی این یکی دو سال اخیر در این کشور بدبخت انجام داده اند و می دهند. مگر موسسه فیزیک زنجان نبود که پروفسور ثبوتی را برکنار کردند و یکی دیگر را آوردند؟ و خیلی جالب است که گاهی بنیانگذار یک تشکیلات را از ریاست آن برکنار می کنند! مثل همین موسسه فیزیک یا فرهنگستان هنر... چقدر بد است که مثلا کسی مثل علی معلم بیاید و بشود رئیس فرهنگستان هنر... و چقدر بد است که تو جای اعوانی آمده ای... اما روی کار آمدن تو با بقیه فرق دارد. ارباب توی این کشور با همه چیز های خوب می جنگد! اما فلسفه مبدا اندیشه هاست... جای حساسیست!

سادگی ارباب در برخورد با مسائل بعید می دانم تا آنجا پیش برود که بخواهد با اصل تفکر و اندیشه بجنگد!

می دانی حاج آقا دکتر...

من از اولش... از خیلی بچگی هایم سقراط را خیلی دوست داشتم. هر چند هنوز هم خیلی بزرگ نیستم! اما با وجود اینکه خیلی چیزها برایم عوض شده هنوز سقراط را دوست دارم. انگار همیشه صدایش توی گوشهایم می پیچد که در محکمه آتن در حضور همه مردم هنگامی که رای به اعدام او دادند فریاد می زند:«در پایان این دادگاه شما مرا به مرگ محکوم کردید. و حقیقت! مدعیان مرا به فرومایگی و بیدادگری محکوم ساخت... و هر دو ما از این امر خشنودیم و گمان می کنم خوبست که چنین شد...» سقراط فلسفه اش را زیست و همه بزرگان تاریخ فلسفه شاید همین بوده اند. و بالاتر از همه پیامبران که خود بزرگترین فیلسوفان بوده اند...

جناب حاج آقا دکتر! مساله خیلی حساس است! مساله بزرگترین شاخص هویت انسانی ما روی این سیاره خاکیست! مساله دقیقاً خالصترین و ناب ترین سندیست که ما برای اثبات این که روزگاری روی این سیاره زیسته ایم و توی این دنیا زندگی کرده ایم داریم! گور پدر مدرنیسم عصر اطلاعات و آدم ماشینی های قرن 21! من اهمیتی به هیچ کدامشان نمی دهم... اما تلاش خستگی ناپذیر همنوعانم را برای شکستن راز هایی که همه زاییده حضور ما و نگاه کودکانه و اعجاب آمیز ما به جهان اطرافمان و درون خودمان است را نمی توانم ندیده بگیرم! فلسفه را و فکر را به هیچ قیمتی نمی شود تعطیل کرد... و حقیقت این است که (متاسفانه باید بگویم چه خوشت بیاید و چه نیاید!) حقیقت وجود دارد! و ما آنرا خواهیم یافت!

شاید خیلی طول بکشد شاید تا ابد! اما بالاخره یک روز آنرا پیدا می کنیم... کسی چه می داند... شاید بعضی ها تا حالا پیدایش کرده اند...

خیلی ها را دیده ام که توی محیط پر از حسد این خرابشده فلسفه را و فلسفی را به چیزی نمی گیرند چون فکر می کنند فلسفه کابردی برای زندگی روزمره شان و دخل و خرجشان ندارد. اما اشتباه می کنند! فلسفه اگر فقط همین بود که فیلسوف آمده تا بگوید که سوفیست نیست و حضور حقیقت را در خارج از ذهنش می بیند و می یابد برای خیلی ها کابردش کافی بود! برای این که مردم بدانند نباید به هر چیزی تن بدهند. نباید هر کاری بکنند و نباید هر عقیده ای را بپذیرند. برای همین که بگوید دنیا حساب و کتاب دارد. مهم نیست حساب و کتابش بر چه مبنایی ست، مهم اینست که زمانی که  انسان دانست حقیقتی خارج از او هست باید همیشه کاری کند که کردارش موافق حق باشد. نه اینکه باد از هر جهت وزید او هم همان سمت برود! در چند دقیقه ای که در سایت مبارک جنابتان بودم تقریبا از هر دری مطلب تویش یافتم! از جواب دکتر سروش را دادن تا فلسفه ریاضی! هر چه که باب روز باشد!

استاد من! عزیز من! احتمالا از ادبیات نوشته ام (اگر واقعا آنقدر متواضع باشید که تا آخرش را بخوانید!) فهمیده اید که من یک دانشجوی فسقلی بیشتر نیستم که حتی رشته تحصیلی ام فلسفه نیست... اما عشقی در همیشه زندگیم به معرفت داشته ام و دارم باعث شده در طول مدتی که توی دانشگاه بوده ام حسابی از درس های خودم عقب بمانم و همه اش توی کتاب های فیلسوفان غرق باشم... و حداقل این را بفهمم فیلسوف هیچ وقت باب روز عمل نمی کند. همیشه اوست که آینده تاریخ را می سازد نه این که محصور در زمانه خود باشد. این نظر البته شخصی ست اما به هر حال نظر من است: همه جنگ های بزرگ همه اتفاقات بزرگ همه فروپاشی های بزرگترین تمدن ها و بنیاد گذاری تمدن های بزرگتر همه و همه متاثر از فکر متفکران و فیلسوفان بزرگ تاریخ بوده است و خواهد بود...

خبر برکناری دکتر اعوانی و نصب شما را به جای ایشان مدت هاست شنیده ام اما چیزی که اخیرا شنیدم این بود که حضرت عالی با اعضای گروه مطالعات علم مشکلاتی پیدا کرده اید. نمی دانم که این مشکلات در زمانی که این را می خوانید حل شده یا نه. اما آقایان دکتر کرباسی زاده، دکتر شیخ رضایی و دکتر نسرین که از اعضای این گروه اند (وشما هم ظاهرا بیشتر با آن ها مشکل دارید!) بر بنده حق استادی دارند. و این است که واقعا نمی توانم تحمل کنم کسی آن ها را برنجاند.

شما را نمی شناسم اما این بزرگواران را می شناسم و تا آنجا که شناختم اجازه می دهد انسان های خوبی هستند. با توجه به وضعیتی که شما منصوب شدید تقریبا مطمئن شدم که ظلمی در حال انجامست و سکوت کردن گناه...

قصد توهین به کسی را نداشتم.

و من الله التوفیق و علیه التکلان


پ.ن: قرار بود این نوشته را برای مخاطبش ایمیل کنم. اما به دلایلی منصرف شدم...

هنوز هم امیدوارم حاج آقا دکتر آنی که از اولش فکر می کردم نباشد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 11:53  توسط محمد  |