پس از ورود به کوفه مردمی که امام را تنها گذاشته
بودند و در شهر نشسته بودند تا سپاه عمر سعد امام را شهید کند، با دیدن خاندان
ایشان در آن وضعیت، هنگام عبور کاروان اشک می ریختند و نوحه می کردند. امام
سجاد(ع) مدتی نگاهشان کردند و بعد با تعجب گفتند برای ما گریه می کنید؟ پس آنها که
ما را کشتند که بودند!!؟ وقتی زینب(س) به بارگاه ابن زیاد وارد شدند حتی به او
نگاه هم نکردند(چه رسد به سلام!) و بدون کلمه ای سخن در گوشه ای نشستند. ابن زیاد
از این عمل مکدر شد و (با وجود اینکه می دانست) پرسید این زن متکبر کیست؟ گفتند
زینب بنت علی. خطاب به زینب (س) گفت:
«الحمد لله الذی فضحکم و اکذب احدوثکم!»
«سپاس خدایی که شما را رسوا کرد و دروغهایتان را
آشکار کرد!»
زینب(س) پاسخ داد:«انما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر
و هو غیرنا»
-«به راستی که فاسق رسوا می شود و بدکار تکذیب می
شود و او از ما نیست...»
-«کیف رایت صنع الله بأخیک و اهل بیتک!؟»
«دیدی خداوند چگونه نسبت به برادر و خانواده ات
بخشنده بود!؟»
-«مارأیت الا جمیلا! هولآء قوم کتب الله علیهم
القتل فبرزوا الی مضاجعهم. وسیجمع الله بینک و بینهم فتحاج و تخاصم. فانظر لمن
الفلح یومئذ! هبلتک امک یا بن مرجانه!»
-«چیزی جز زیبایی ندیدم! آنان کسانی بودند که
خداوند مرگ را برایشان مقدر کرده بود پس به سوی قتلگاههای خود شتافتند و به زودی
خداوند تو و آنان را جمع خواهد کرد و بر تو اقامه دعوی خواهد کرد و خونخواهی خواهد
نمود. پس ببین آنروز چه کسی رستگار خواهد شد. مادرت بر تو بگرید ای پسر مرجانه!»
آنقدر هنوز روحیه دارد که به ابن زیاد درباره
ناپاکی مادرش کنایه می زند!(صدا زدن فردی به نام مادرش آنهم زمانی که مادر بدکاری
داشته در فرهنگ عرب طعنه است) آنهم در
نابرابر ترین شرایط ممکن! باز هم تاکید می کنم که هم ایشان و هم امام سجاد(ع) و هم
دیگر صحنه گردانان عاشورا اینگونه تربیت، و برای اینکار آماده شده بودند.مسلما
اینطور نبود که حضرت زینب یک زن کنج خانه نشین که اصلا از مسائل سیاسی و اجتماعی
سر در نمی آورد و چند کلمه حرف نمی تواند بزند باشد، و ناگهان در این مجلس نطقش
باز شده باشد! این افراد آنقدر در متن حوادث اجتماعی زمان خود بودند که برای چنین
موقعیت هایی تربیت و آبدیده شده شده بودند و حضرت علی(ع) در تربیت دخترانش به گونه
ای سنگ تمام گذاشته بود که چنین روحیه ای در آنان پرورش پیدا کند. و قطعا جایگاه
زن در اسلام به گونه ای نیست که زن را یک موجود عقب مانده و بی دست و پا بار
بیاورد و او را از بودن در عرصه های اجتماع و تاثیرگذاری محروم کند. زینب(س) فردی
بود که امام حسین(ع) برای ادامه نهضت خود روی او حساب کرده بودند و آنقدر به او
اعتماد داشتند که بعد از کشته شدن خود، این امانت را به ایشان بسپارند و مگر ممکن
است چنین کاری را بدون ارزیابی این که آیا چنین قدرتی در حضرت زینب وجود دارد یا
نه انجام داده باشند؟همین برای اثبات این که اسلام از زنان یک هویت خانه نشین و بی
اثر در فعالیت های اجتماعی و سیاسی نمی خواهد کافی ست.
به دربار ابن زیاد باز گردیم. بعد از چند جمله دیگر
مکالمه میان ابن زیاد و زینب(س) و امام سجاد(ع) این زیاد خشمگین و عصبانی می شود و
دستور می دهد امام را بکشند و هرچند که حضرت زینب(س) اجازه چنین کاری نمی دهد جملاتی
که امام در جواب ابن زیاد می گویند باز حامل همان پیام تاریخی پدرشان است:
-«أ بالقتل تهددنی یا بن زیاد؟ أما علمت أن القتل
لنا عاده و کرامتنا الشهاده؟»
-مرا از مردن می ترسانی ابن زیاد؟ آیا ندانسته ای
که مرگ در راه خدا برای ما عادی است و شهادت کرامت ماست؟
آیا اصلا این منطق با شکل و وضعی که عزاداری های ما
در آن برگزار می شود قابل مقایسه است؟ آیا هنوز خاطره ای که از امام حسین در اذهان
مردم ماست و بر منابر مساجد ما در ایام محرم گفته می شود خاطره ی یک قهرمان سلحشور
و پاکباز است؟ یا یک انسان مظلوم و نگون بخت که فقط نامش در تاریخ مانده چون
بلاهای زیادی سرش آمده!؟ حضرت زینب چطور؟ آیا او را قهرمانی می دانیم که با وجود
همه مشقت هایی که کشیده بود خم به ابرو نیاورد و دربرابر همه آن جباران و حاکمان
زورگو ایستاد؟ یا زنی که نقشش در واقعه عاشورا تنها شیون کردن و فریاد زدن و نوحه
سرایی کردن و زجر کشیدن بود؟ آیا این خیانت به امام و راه امام و عظمت امام نیست؟
چیزی که باعث می شود بدون استثنا در هر جایی که بحث
عاشورا و امام حسین می شود بر همین نکات (که فکر می کنم از بس توسط من و برخی دیگر
بیان شده تکراری به نظر می رسد!) پافشاری و تأکید کنم این است که دقیقا پیام حامل
همان حقیقت و عظمتیست که بعد از هزار سال در حال خرد شدن و شکستن و فروریختن است!
وضع عزاداری بر امام حسین(ع) در ایران آنچنان اسفبار است و ما آنچنان به این وضع
خو کرده ایم و برایمان عادیست که به قول شهید مطهری همان سخن حاج میرزا حسین
نوری(ره) به ذهن متبادر می شود که اگر کسی امروز بخواهد بر اباعبدالله بگرید باید
بر این مصیبت گریست که تا چه حد تحریفات و قلب ها در داستان و پیام ایشان کرده
اند. تحریف در داستان عاشورا هر چند بسیار بد است اما زمانی با یک فاجعه عظیم
روبرو هستیم که تحریفات در معنا و پیام عاشورا رخ دهد و نه در داستان آن! یعنی
همین تحریفی که در سالهای اخیر صورت گرفته است.
تا قبل از انقلاب تمام تأکید آقایان بر ظلم ستیزی و
قیام و عدالتجویی و آزادی طلبی امام حسین بود. اما اکنون که به قول معروف جایشان
سفت شده و خرشان از پل گذشته دیگر ظلم ستیزی تعطیل! فقط عزاداری کنید و اشک بریزید
و سرو سینه تان را کبود کنید! نذری بدهید و بخورید! آهنگ های خواننده های پاپ و رپ
را با شعر های بی معنا (و گاهی شنیع!) ضمیمه کنید و به خورد مردم و جوانها بدهید!
قلاده گردنتان بینداید و پارس کنید و آبروی اسلام و تشیع را لکه دار کنید! این ها
امروز المان های فرهنگ حسینی شده اند!!
نمی دانم... نمی دانم چرا شهید مطهری می گوید
دشمنان نتوانستند واقعه عاشورا را تحریف کنند و بیشتر تحریفات از جانب جانب دوستان
بوده!؟ به خدا قسم حتی دشمنان به این خوبی نمی توانستند حقیقت قیام حسین را قلب
کنند!
خیانت از
این بزرگتر به نام اباعبدالله و راه ایشان و شعار ایشان ممکن نیست...
جالب این
که تقریبا تمام لحظه های عاشورا سرشار از اشاره هایی به این مساله است که قیام تماما
برای ایستادن در برابر ظلم بوده و چه دردناک است که هیچ کس امروز این اشاره ها و
حتی فریاد ها را نمی بیند. گویی قرار نیست مانند خیلی از چیز های خوب دیگر حقیقت
عاشورا و حسین هم برای «همه» برملا شود.
البته باک نیست...
تاریخ نشان داده آنان که سمعی داشته اند آنگاه که
واقعه را دانسته و درک کرده اند، پیام واقعی آن را هم به گوش جان شنیده و فهمیده
اند:
بعد از آنکه ابن زیاد اهل بیت پیامبر را در میان
خرابه های کوفه اسکان داد و دستور داد سر مبارک سالار شهیدان را در شهر بگردانند،
بر فراز منبر رفت (همان منبر کوفه که علی بر فراز آن خطبه می خواند) و گفت:
«سپاس خدایی را که حق را آشکار نمود و أمیرالمؤمنین
(یزید) و پیروانش را یاری کرد و دروغگو پسر دروغگو را کشت!»
در همین لحظه پیرمرد نابینایی از میان جمع برخاست و
فریاد زد:
«ای پسر مرجانه دروغگو تویی و پدر توست! و دروغگو
کسی است که تو را والی کوفه کرد و پدر او! ای دشمن خدا! آیا فرزندان پیامبران را
می کشید و بر بعد هم اینگونه بر منابر مسلمین سخن می گویید؟»
ابن زیاد نفهمید که گوینده که بود. خشمگین شد و
پرسید:«کسی که سخن گفت کیست؟» و پاسخ آمد که:«منم ای دشمن خدا! آیا خاندان رسول
خدا که از هر پلیدی مبرا شده اند را می کشی و فکر می کنی هنوز هم مسلمانی!؟»
کسی که این سخنان را گفت عبدالله بن عفیف ازدی بود
که هر دو چشم خود را در جنگ در رکاب أمیر المؤمنین از دست داده بود (یکی در جمل و
دیگری در صفین) هنگامی که سخن به اینجا رسید ابن زیاد دستور دستگیری او را به
مأموران داد اما با یک فریاد او خاندان قبیله ازد از هر طرف به کمکش شتافتند و از
چنگ مأموران فراریش دادند. البته ابن زیاد او را رها نکرد و مأموران را به در خانه
او فرستاد و او هم با وجود این که در خانه اش با همان چشمان نابینا مردانه جنگید،
در آخر دستگیرش کردند و به نزد ابن زیاد بردند و او را به شهادت رساندند.
همین مثال خود گویای آنست که کسی که باید بفهمد
خواهد فهمید و همان روحیه را هم بدست خواهد آورد تا راه را به درستی ادامه
دهد. و برای تاریخ البته کج فهمی های عده
ای ضرری به اصالت آنچه با خون شهیدان نوشته شده نخواهد زد.